به من میگفت : بشین روی زین...
چگونه بشینم؟ آخر با این بالا و پایین افتادن ها، با این سرعت سرسام آور میتوان نشست؟ میتوان آرام بود؟ چطور وقتی اسب با تمام توانش می‌تازد من آرام باشم؟ چگونه بشینم؟
Image
Image
منظورش را متوجه نمی شدم، ولی او هربار همان را میگفت: بشین روی زین!
حرفش را جدی نگرفتم، کار خودم را کردم، هر چه حیوان سریعتر می رفت من نیز ریتم نشستن و ایستادنم را بیشتر می کردم، یک دو .. یک دو...
نمی شد، راه حل این نبود...
ولی او چگونه می توانست؟ چگونه بدون اینکه ذره ای از زین برخیزد می تاخت؟ می پرید؟ جلو می رفت؟
تصمیمم را گرفتم، یک لحظه چشمانم را بستم و فراموش کردم که اسب با تمام توانش در حال دویدن است، فراموش کردم چقدر مرا به بالا و پایین پرت میکند و نشستم ...
چه حس نابی ... چه تجربه خاصی!
گویی با اسب یکی شدم! او نیز اکنون مرا می فهمید، دیگر گیج نبود، من و او یکی شده بودیم و با هم می تاختیم.
حسی را که داشتم تا به حال تجربه نکرده بودم...
روی اسب بودم و او چهار نعل می تاخت و من بدون اینکه ذره ای تکان بخورم، آرام نشسته بودم.
شاید گاهی لازم است وقتی دنیا با تمام توان می تازد، وقتی ما را به این طرف و آنطرف پرت میکند، بی خیال از تمام ناملایمتهایش، بدون فکر کردن به دردها و سختی هایش، بدون اینکه بدانیم به کجا ما را می کشاند، چشمانمان را ببندیم و خود را رها کنیم
بگذاریم ما را پیش ببرد،
حتی از آن بالاتر، بیاییم با او یکی شویم و بتازیم...
پس دوست من، هم سفر من، هم گوهر من...
بنشین روی زین ...

نفیسه افقی، آذر ۹۸