از همان ابتدایش، شادی و شعف وجودم را لبریز می کند...
وقتی که آفتابش همه جا را روشن می کند...
عقابش آزاد و رها در آسمان پرواز می کند...
و آه...
ابرهایش...


فیلمی در قالب کارتون، که با شاهکارهای آهنگساز آلمانی، هانس زیمر، روایت شده است...
روایتی از زندگی...
قبل از اینکه به نظاره اش بنشینم هم دیوانه اسب ها بودم...
ولی با این فیلم بود که تازه عبارت "موستانگ" را آموختم: اسب وحشی
آن هنگام سن و سالی نداشتم...
خودم را همیشه جای او تصور میکردم:
اسپریت، اسب زیبا و رهای این داستان که متولد می شود، بازیگوشی می کند، می آموزد و قد می کشد...
بزرگ شده و می شود رهبر و حامی قبیله اش...
وقتی می تازد، کسی به گرد پایش نمی رسد...
وقتی اراده می کند، هر نقطه از سرزمینش زیر پایش است...
جهان برای او معنای دیگری جز بهشتی که در آن زندگی می کند ندارد...
او خاص است...
قوی است...
تصور شکست برای او بی معنی است...
اما چرخ روزگار می چرخد و او را به نقاط دیگری نیز می کشاند...
از خانواده اش جدا می شود و طعم اسارت را می چشد.
اسارت؟
نه! به هیچ عنوان!
هیچگاه نمیتوان یک موستانگ را اسیر کرد!
هیچگاه نمی توان به بندش کشید و از او سواری گرفت!
او هیچ کدام از اینها را بر نمی تابد!
با قدرت می جنگد و اصالتش را به رخ دشمنانش می کشد،
هر چند که گاهی همنوعان خودش، با پوزخندی بر لب، سرنوشت او را نیز همانند خود می پندارند...
آنها نمی دانند...
او با تمامی شان فرق می کند...
اما...
گاهی نیز بی آب و غذایی ها، آزار و اذیت ها و تصور مرگ عزیزش، ساق های پر توان یک موستانگ را نیز به لرزه در می آورد...
و تسلیم می شود!
می دانید آن هنگام که سوارش با غرور افسارش را گرفته و هدایتش می کند، چه می گوید؟
"ببینید! هر اسبی رام شدنی است!"
روزهایی که از این پس می گذرند، همانند نواهای فیلم غم انگیزند...
زیرا هیچ چیز، به جز تسلیم، یک اسب وحشی را تبدیل به یک اسب معمولی نمی کند...
او زنده است، آب و غذا می خورد، وظایفش را انجام می دهد، اما...
دیگر در رویاهایش نمی تازد...
دیگر شاد نیست...
دیگر امید ندارد...
خود را سربازی زخمی تصور می کند که اجباری برای جنگیدن ندارد و تنها چیزی که خواهان شنیدنش است، صدای شیپور خاتمه این جنگ است...
اما او همچنان یک موستانگ است!
حتی اگر فراموش کرده باشد!
یک نمای دور از سرزمینی که قبلا در آن می زیسته کافی است تا به یاد بیاورد...
زنجیرهایش را پاره کند...
همه چیز را بر هم بزند...
و سایر هم نوعانش را نیز برهاند...
و آن هنگام دیگر کسی یارای مقابله با او را ندارد...
اکنون همان سرباز برای رهایی می جنگد...
و پیروز می شود!
درست در همین دقیقه های انتهایی فیلم است که آن سوار، کلاهش را به نشانه احترام برای او از سر بر می دارد،
برای اسپریت...
اسبی که هیچ گاه رام نخواهد شد...

نفیسه افقی
بهمن ۱۳۹۸