وقتی امروز خسته از سر کار برگشتم، با خودم گفتم: دیگه امشب نمی نویسم،
که نمیدونم چرا خیلی اتفاقی تصویر علم و صنعت اومد تو ذهنم، تصویر دانشکده قدیمی کامپیوتر...
همراه با این تصاویر انبوهی از خاطرات و حس های وصف ناپذیر هجوم آوردن، میخواستم خیلی سریع همه اونها رو منتقل کنم روی کاغذ ولی نمیدونستم از کجا باید شروع کنم؟

Image

از اون حس غریبگی و بچگی سال اول، از خانم صدا کردن استاد؟ از پروژه های سنگین برنامه نویسی که همیشه زمان تحویل به طرق خیلی نامعلومی ارور میدادن؟ از خندیدن هامون به اشتباه استاد بیچاره ای که یک بار گفت جاوا حلقه for نداره، از سالن مطالعه ای که سر و صداهامون نگذاشت حتی متوجه زلزه بشیم، از کتابخونه مرکزی که مبلهای خیلی راحتی برای خواب داشت، از پیاده رویهای به سمت خوابگاه که دوستهام هتل علم و صنعت صداش میکردن یا حتی از گربه های دانشگاه که یه بار غفلت کردم و یکیشون ناهارمو دزدید ...
اگر قسمتهایی از بهشت خداوند روی سیاره زمین باشه، برای من که قطعا یکی شون دانشکده کامپیوتر علم و صنعته.
تا برج ۶ امسال همیشه با حسرت به این خاطرات فکر میکردم، فکر میکردم بهترین دوران زندگیم بین سالهای ۸۷ تا ۹۱ بود که دیگه گذشت و قلب من تو همون سالها جا موند...
درسته که اون روزها گذشت و هرگز هم تکرار نخواهند شد،
درسته که هر کدوم از دوستهام گوشه ای از این کره خاکی زندگی میکنن و من فقط میتونم هر از گاهی تصویرشون رو روی گوشی ۶ اینچی موبایلم ببینم، ولی ...
دیگه قلبم رو بر میدارم و با همدیگه این مسیر رو ادامه میدیم...
دیگه ایمان دارم که هر تکه ای از این دو عنصر مرموز زمان و مکان میتونه بهترین خاطراتم رو شکل بده، فقط باید باورش کنم.
شاید همون طور که همیشه منتظر تموم شدن لیسانس بودم و فارغ التحصیلی ام رو جشن گرفتم، روزی هم با یادآوری خاطرات دهه ۳۰ زندگیم، قلبم پر از حس خوب بشه ...
شاید فقط باید در لحظه زندگی کنم ...
Ich lebe den Moment

نفیسه افقی
آذر ماه 1398